خرید بک لینک

نمی   توانم     بنویسم  .
نمی شود نوشت.
آمدم فقط عذرخواهی ڪنم از حڪایتی ناتمام.
حڪایتی ڪه تنها می خواهم تمامش ڪنم...

غواص ها ڪه می رفتند، اسماعیل فرجوانی، فرمانده هم با آنها رفت و خودش از اولین شهدا شد.
با وجود اینڪه عراق از عملیات با خبر شده بود ولی غواص ها موفق شدند خط را آن طرف رودخانه ی خروشان اروند، با همه موانع زیادش بشڪنند.
ساعت 11 نیمه شب سعید جهانی از پشت بیسیم فریاد زد "پس چرا نمی آیید؟"
چه صدایش رسا و پر هیجان بود!
ما ڪه ابتدای نهر جُرُف (جزیره مینو) منتظر همین پیام بودیم، قایق ها را روشن ڪردیم و با همه توان گاز دادیم.
رسیدیم.
خط شڪسته شده بود. رفتیم داخل منطقه. همه ی هدف ها را گرفتیم. نیمه شب ساعت یڪ و دو بود ڪه آخرین هدف را ڪه جاده آسفالته مهمی بود را هم گرفته بودیم.
گردان جعفر طیار هم پشت سر ما وارد شد.
با همه شهدایی ڪه دادیم، همه خوشحال بودیم!
اما صبح...
صبح ورق برگشت. از همه طرف تیر و گلوله های خمپاره بود ڪه می آمد. ما آنجا تنها بودیم!
هیچڪس از بالا نمی گفت چه ڪار بڪنیم.
فقط دیدیم در منطقه ای بزرگ و غریب، خیلی تنهاییم.
بچه ها یڪی یڪی می افتادند. وسیله ای برای عقب بردن شهدا نبود.
برای پانسمان مجروح ها چیزی نبود.
برای دل های ما ڪه گرفته بود، مرهمی نبود.
عراق لشڪر لشڪر نیرو آورد، بیسیم های ما بی جواب ماند!
اسماعیل! دیدی بچه ها بعد از تو هم تا توانستند ایستادند.
خدایا! دیدی بچه ها ڪم نگذاشتند.
اما شوخی ڪه نبود. چند هزار نیروی تازه نفس عراقی، ما 200 - 300 نفر بیشتر نمانده بودیم. خسته، از آب گذشته، تیرها و مهمات مان رو به اتمام، شهدا ڪنارمان، مجروح ها پیش مان، بیصدا... هیچ عقبه ای نبود... جز خدا!
امیر صالح زاده ڪد و رمز را گذاشت ڪنار و پشت بیسیم گفت ما ڪه رفتیم پیش شهدا، خداحافظ...
نیروهای جدیدی از دور می آمدند، قلی داد می زد نزنید، شاید اینها نیروهای ڪمڪی باشند ڪه دارند می آیند... ولی نبودند.
عراقی بودند!

حتی یادآوری اش هم سخت است
نوشتنش خیلی سخت تر...
رفتم پیشانی بچه های مجروح را یڪی یڪی بوسیدم
نمی توانستم ڪاری برایشان بڪنم!
ساعت 10 صبح هنوز مقاومت می ڪردیم.
هنوز امیدوار بودیم ڪمڪی برسد...
رادیو هیچ نمی گفت، حتی مارش هم پخش نمی ڪرد.
هیچڪس از پشت بیسیم نمی گفت چه ڪار ڪنیم.
تا آخرین دقیقه ها فقط می گفتند منتظر باشیم...
عراقی ها بالای سرمان رسیده بودند.
و فقط تیر خلاص می زدند...
به مجروح ها، به شهدا، به زنده ها، به غواص ها...
هیچڪس نمی خواست عقب برود.
با دعوا و گریه تعدادی را راضی ڪردیم به آب بزنند بروند و بگویند ڪه چه شد.
بگویند بچه ها واقعا ایستادند تا آخرش
فقط تعداد ڪمی شان رسیدند!

نمی دانیم چه شد
31 سال گذشته
نمی خواهیم بدانیم چه شد!
ما با خدا معامله ڪرده بودیم
ماندن مجروح ها خیلی سخت بود
دست عراقی های خشمگین
ڪه ماندند...

فردا عراقی ها می گفتند "حصاد الاڪبر" داشتیم، یعنی دِروی بزرگ!
غلط ڪردند...
ولی راستش درو هم ڪردند!
هر چه خوشه های خوش رنگ و پر بار بود چیدند... داس شان را ڪه می ڪشیدند چندین خوشه می افتاد.
ما با خدا معامله ڪرده بودیم!
نه شهدا خم به ابرو آوردند، نه مجروح ها، نه ما ڪه اسیر شدیم. هیچڪدام پشیمان نشدیم...
ما با خدا معامله ڪرده بودیم.
ولی...
آنها ڪه گفتند عملیات را شروع ڪنیم
آنها ڪه گفتند برویم ڪارمان به چیزی نباشد
آنها ڪه ماندند
آنها ڪه گزارش می دادند
آنها ڪه جانشان مهم بود
آنها ڪه جزو استوانه ها بودند
آنها ڪه برای ڪشور لازم بودند
آنها ڪه نظام و حڪومت لازمشان داشت
آنها چه؟
آنها هم با خدا معامله ڪردند؟!
آنها به اندازه همان بچه های 16 ساله، خدا را شناختند؟!
حتی آن لحظه ای ڪه برای تیرباران ڪنار خاڪریز گذاشتنمان
نگفتیم نڪُشید
به خدا نگفتیم...
ما با خدا معامله ڪرده بودیم

حالا نمی توانم حتی به آن روزها فڪر ڪنم.

نمی توانم بنویسم...

...

خاطرات بچه های رزمنده گردان ڪربلا اهواز را بخوانید با ڪمی فڪرڪردن متوچه میشود مسئول بر سر بهترین جوانان روی سر زمین چه ڪردند

برچسب: نویسنده: مانی باقریان تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 17:11

صفحه بندی